*آیینهای جشن شب يلدا:
یکی از آیینهای
شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسانالغیب را با نیت
بهروزی و شادکامی میگشایند و فال دل خویش را از او طلب میکنند. در برخی دیگر از
جاهای ایران نیز شاهنامهخوانی رواج دارد. بازگويی خاطرات و قصهگویی پدربزرگها و
مادربزرگها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر میکند.
اما همه اینها ترفندهایی است تا خانوادهها گرد یکدیگر آيند و بلندترین شب سال را
با شادی و خرسندی به سپيده برسانند. در سراسر ایران زمین، جایی را نمییابید که
خوردن هندوانه در شب یلدا جزو آداب و شيوهی آن نباشد. در جاهای گوناگون ایران،
گونههای تنقلات و خوراکیها به تبع پيرامون و شيوهی زندگی مردم منطقه بهره برده
میشود اما هندوانه میوهای است که هیچگاه از قلم نمیافتد، زیرا شمار زيادی زیادی
به اين باورند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی
زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.
در همدان معمولا فرزندان، شب یلدا را در خانهی والدین خود میگذرانند و همه اهل فامیل دور هم جمع میشوند. آجیلی مرکب از کشمش، گردو، سنجد، نخود، بادام، مویز، شانی، تخمهی خربزه و هندوانه، آجیل بومی و محلی شب یلدا بوده و البته خوردن هندوانه در این شب اجتناب ناپذیر است. بنا به روایت کهنسالان همدانی، مراسم مهرهریزی تا چند دهه قبل از جمله تفریحات شب یلدا به شمار میآمده است. مهرهریزی شب یلدا آن است حاضرین در مجلس چه زن، چه مرد، چه پیر، چه جوان، شئی یا قطعه کوچکی از وسایل شخصی خود را درون یک کوزه کوچک گلی (بستو = قزوله) میاندازند. سپس کوزه را وسط اتاق یا روی کرسی نهاده و دختر بچه نابالغی را که چارقد توری قرمزی روی سرش انداخته اند، کنار کوزه مینشانند و او دست در کوزه کرده و یکی از اشیاء درون آن را بیرون میآورد و صاحب شيی فال میزند و مردمان اعتقاد دارند شعر حافظ سرنوشت آنان طی سال آینده را بیان میکند و به آن اعتقاد خاصی دارند. و حافظ گوید: من این حدیث نوشتم چنانکه غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
یلدا
واژه ای سُریانی و به معنی زایش است. جشن شب یلدا جشنی است که از 7000 سال پیش
تاکنون در ميان ایرانيان برگزار میشود. 7000 سال پیش، نیاکان ما به دانش گاهشماری
دست پیدا کردند و دریافتند که نخستین شب زمستان بلندترین شب سال است. "نياكان
ما هزاران سال پيش دريافتند كه گاهشماري بر پايه ماه نميتواند گاهشماري درستي
باشد. پس به تحقيق درباره حركت خورشيد پرداختند و گاهشماري خود را بر پايه آن
گذاشتند. آنها حركت خورشيد را در برجهاي آسمان اندازهگيري كردند و براي هر برجي
نام خاصي گذاشتند. آنها دريافتند هنگامي كه برآمدن خورشيد با برآمدن برج بره در يك
زمان باشد، اول بهار است و روز و شب با هم برابر است. آنها مانند ما ميتوانستند
در شب 6 برج را ببينند. از سر شب يكي يكي برجها از جلوي چشمها عبور ميكنند.
برج بره سپس برج گاو و ... آنها ميدانستند 6 برج ديگر كه ديده نميشوند در آن سوي
زمين هستند و مردماني در آن سوي زمين 6 برج ديگر را نظاره ميكنند. آنها دريافتند
كه اول پاييز و بهار روز و شب برابر و در اول تابستان روز بلندتر از شب است. آنها
گاهشماري خود را بر اساس چهل روز، چهل روز تقسيم كردند. در فرهنگ ايرانيان و
نياكان ما عدد چهل مانند عدد شش و دوازده قداست خاصي دارد. واژههاي ((چله
نشستن))، ((چلچلي)) و در طبرستان واژههاي «پيرا چله، گرما چله» نشانه اهميت اين
عدد در ميان فرهنگ ايراني است. آنها در اصل ماه را به چهل روز تقسيم كردند و نه
ماه داشتند. اما پس از مدتي اين روزها به سي روز تغيير پيدا كرد و ماه سي روزه شد.
در شاهنامه آمده است: نباشد بهار و زمستان پديد / نيارند هنگام رامش نويد. اين بيت
اشاره به گاهشماري سرزمينهاي ديگر دارد. گاهشماري سرزمينهاي ديگر براي بهار و
فصلهاي ديگر سرآغازي نداشتند و اين نشان ميدهد كه گاهشماري ايرانيان همواره
كاملترين گاهشماري بوده است. گاهشماري ايرانيان تا زمان دانشمند بزرگ خيام
ادامه داشت. با ورود اسلام گاهشماري قمري اعراب نيز يكي از گاهشماريهاي مورد
استفاده سرزمين ايران شد. وزراء ايراني خلافت عباسي هر پيشنهادي را كه براي اصلاح
تقويم نياكانشان مطرح ميكردند از طرف پادشاهان عباسي رد ميشد. آنها ميگفتند
اگر تقويم شما اصلاح شود باز به آيين و فرهنگ پيشين خود بازميگرديد. اما در زمان
خيام شرايط تغيير كرد. او در سن 28 سالگي هنگامي كه وارد دربار شاه خوارزم ميشد،
شاه از جاي خود بلند ميشد و او را كنار خود مينشاند. احترامي كه پادشاهان به
خيام ميگذاشتند باعث شد دست او در اصلاح گاهشماري ايرانيان باز شود. با اصلاح
گاهشماري بار ديگر فرهنگ و آيين ايراني زنده شد. سامانيان كه دوستدار فرهنگ
ايراني بودند، دانشمندان و وزرای ايراني را بدون ممانعت نگهبان ميپذيرفتند. اين
نشانه فرهنگ غني ايراني است. ما شب چله را جشن ميگيريم تا ياد بزرگاني همچون خيام
و نياكان دورتر از خيام را گرامي بداريم." (1) ایرانیان باستان بر این اعتقاد
بودند که روشنایی، گرما، خوبی و دوستی را که برای زندگی مفید قرار میگرفت، از
جلوههای خدای خوب تاریکی، سرما، بدی و دشمنی و آنچه را که زیانآور بود از جِلوههای
خدای بد میپنداشتند. به همین انگیزه آنها روز و روشنایی را بیشتر دوست میداشتند
و با فرا رسیدن شب آتش میافروختند و دور آن گرد میآمدند تا جلوههای بد زندگی پدیدار
نگردد و چون درازترین شب سال، شب اول زمستان (شب یلدا) بود به انگیزهی این که
فردای آن شب، روشنایی بیشتر خواهد شد و روزها درازتر خواهد بود شادی میکردند.
1. دکتر فریدون جنیدی متخصص اسطوره
شناسی و تاریخ ایران باستان
این شهرام بزرگی هم ما رو و صد البته خودشو گذاشه سر کار. تا بیکار میشه یه وبلاگ می سازه. فکر می کنه چندتا وبلاگ داشتن کلاسه. نه داداش من ، نه عزیز من ، نه جان من. نه تنها کلاس نیست بلکه آخر بی کلاسیه. میگی نه از بقیه بپرس.
تیم پرسپولیس هم هفته آینده میاد همدان. خیلی بده آدم طرفدار 2 تا تیم باشه. نمی دونه تیم شهرشو تشویق کنه یا تیم محبوبشو. در این حالت آدم دچار دوگانگی شخصیت میشه.
خانومی هم که از دیشب ما رو پیامک بارون کرده. چپ و راست پیامک بود که میرسید. یکیشون این بود:
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست. امتحان ریشه هاست. ریشه هم هرگز اسیر باد نیست. پیچکی است، انتهایش می رسد پیش خدا...
نیک آهنگ کوثر یه مطلب جالب نوشته که بیشتر قابل توجه خانم های محترمه.
یه سوژه هم پیدا کردم واسه یه فیلم کوتاه که دارم رو طرحش کار می کنم. تا آخر سال می سازمش.
راستی چند شب دیگه شب یلداس. پیش پیش تبریک میگم به همتون. واسه من که شب خاطره انگیزیه.
اینم از بهانه های امروز.
به امید بهانه های بعدی
به روز مرگ چو تابوتم روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
بر من مگری و مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
علی رو تو قطعه هنرمندان به خاک سپردیم. به بچه ها گفتم اگه چیزی تو این دنیا نداریم که به اسم خودمون باشه حداقل یه قطعه داریم.
دیروز مهرداد حمزه اومد محل کارم. منم
طبق معمول پای اینترنت مشغول وبگردی بودم. یه دفعه گفت وبلاگ بهزاد افشاری رو دیدی؟ گفتم نه، بریم بینیم. وبلاگ بهزاد رو دیدن همانا و گشتن توی
لینکای وبلاگش همان. یه دفعه چشمم به دوتا اسم آشنا خورد: نسترن نسریندوست و میترا مهتریان. اینا از بچههای
سینمای جوان بودن که حالا پایتخت نشین شدن. برام جالب بود. از کسایی با خبر شدم که چندین سال بود خبر نداشتم
و با وبلاگ ایمان لطفیان پسر امیر لطفیان و میترا مهتریان آشنا شدم و خیلی
هم از نوشتههاش خوشم اومد. اما
مسالهای که ذهن منو مشغول خودش کرد این بود که این زندگی ماشینی لعنتی اینقدر ماها رو در خودش فرو برده
که مدتها از حال دیگران بیخبر میمونیم. خدا پدر پدیدآورنده اینترنت رو بیامرزه که حداقل از این طریق میتونیم همدیگه رو پیدا کنیم. امیدوارم
روزی همدیگه رو از نزدیک ببینیم نه اینکه توی اینترنت از حال هم با خبر بشیم. شاید در آیندهای نه
چندان دور بچههای قدیم
رو دور هم جمع کردیم. راستی محمد سرکانیان هم حالش خوبه. الان تو آفریقا میتونین پیداش کنین.
خوش بگذره

