تبليغاتX
مهرآفرید

سلامتی استاد شجریان
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت
استاد شجریان که چند روز پیش در بیمارستان بستری شده بود دوباره سلامتی خودشو به دست آورد. راستش خیلی نگرانش بودم. وقتی شنیدم سالمه خیلی خوشحال شده. اینم پیامی که استاد فرستاده:

پیام استاد شجریان بعد از عمل جراحی
نوشته شده توسط مهرآفرید | موضوع: | لینک ثابت |
مامور دلسوز
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت
پریشب ساعت حدود ده و نیم داشتم با دوستم قدم می زدم که از دور یه ماشین نیروی انتظامی رو دیدم که وایساده کنار خیابون و چراغ گردونشم روشنه. با خودم گفتم باز به یه بنده خدا گیر دادن. نزدیک تر که رفتم دیدم یکی از مامورا از ماشین پیاده شد و جلوی یه پیکان رو گرفت و به زوج پیری که در کنار خیابون وایساده بودن اشاره کرد و گفت اینا رو هر جا می خوان برن برسون و دست کرد توی جیبش و کرایه اون دو نفرو به راننده ماشین داد. این حرکت از طرف یه مامور نیروی انتظامی برای من هم جالب و هم عجیب بود. آخه مامورا انقدر باخود و بیخود به مردم بیچاره گیر میدن و با لحن طلبکارانه باهاشون برخورد می کنن که دیدن این حرکات از اونا باعث تعجب میشه. به هر حال همون موقع آرزو کردم کاش همه مامورا مثل این مامور دلسوز باشن و مردم رو مثل خونواده خودشون بدونن.

استاد شجریان در بیمارستان بستری شد.
عزت الله انتظامی در بیمارستان بستری شد.

از مرد بودن خسته شد



نوشته شده توسط مهرآفرید | موضوع: | لینک ثابت |
ارزش دوستی
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت
امروز مثل همیشه یه سر به سایت همدانیا زدم. یه مطلب بسیار زیبا دیدم که حیفم اومد شما نخونینش.

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي‌گشتم كه يكي از بچه‌هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه كتابهايش را با خود به خانه مي‌برد. با خودم گفتم: كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي‌بره. حتما ً اين پسر خيلي بي‌حالي است!

 
بقیه این نوشته رو در ادامه مطلب بخونین.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهرآفرید | موضوع: | لینک ثابت |
پرسشی درباره جهنم
شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت
جواب يک دانشجوی دانشگاه واشنگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط استاد در شبکه جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست می گرده. خوندنش سرگرم‌ کننده است.
 

پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کننده گرما) است يا اندوترم (جذب‌کننده گرما)؟

 

اکثر دانشجويان برای ارائه پاسخ خود به قانون بويل- ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد: حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطه مستقيم دارند.

 

اما يکی از آنها چنين نوشت:

 

اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند، پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر. برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همه ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند. با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل - ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد:

 

حالت اول: اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.

 

حالت دوم: اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.

 

اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفته همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريه شماره ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است

 
 

 تنها جوابی که نمره کامل را دريافت کرد، همين بود.

نوشته شده توسط مهرآفرید | موضوع: | لینک ثابت |
وضعیت امنیت سینماگران ایرانی
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت
دیروز خانم نیوشا روزبان برام کامنت گذاشته بودن و دعوت به همکاری کرده بودن ولی از اونجایی که نه آدرس سایت یا وبلاگ و نه ایمیل گذاشته بودن دنبال آدرسی از ایشون گشتم که پیدا نکردم. ولی 2 تا مطلب از ایشون پیدا کردم که یکیشون در باره وضعیت امنیتی در سینمای ما بود و عنوان مطلب هم این بود:

نوشته شده توسط مهرآفرید | موضوع: | لینک ثابت |
مدار صفر درجه
سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت
همین چند وقت پیش بود که سریال زیبایی به اسم مدار صفر درجه ساخته حسن فتحی از تلویزیون پخش می شد. هر چند آخراش داشت خسته کننده می شد ولی پایان خوبی داشت. من قصد ندارم این سریال رو نقد کنم بلکه چیزی که باعث شد بعد از چند وقت دوباره یادی از سریال بکنم شعرِ آهنگ تیتراژ پایانی سریال بود. آهنگش زیاد دلنشین نبود ولی شعر قشنگی داشت. چیز دیگه ای باعث می شد تیتراژش رو تا آخر ببینم صدای علیرضا قربانی بود که خیلی صداشو دوست دارم.

وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل میآفرید

وقتی زمین ناز تو را از آسمانها میکشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم میچشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینیتر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی   

 
نوشته شده توسط مهرآفرید | موضوع: | لینک ثابت |
زخم زبون
دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت
یه روزی روزگاری توی یه جنگل یه شیر با یه هیزم شکن زندگی می کردن زندگی خیلی خوبی با هم داشتن و روزها شیر همراه هیزم شکن می رفت جنگل شیره از هیزم شکن مراقبت می کرد و هیزم شکن هم غذا و جای خوب به شیر می داد یه ظهر که شیر داشت غذا می خورد هیزم شکن بهش گفت: چته عین سگ لف لف می کنی و کثیف غذا می خوری. شیر خیلی جلوی حیوان های دیگه سرخورده شد و اون غرورش خیلی جلوی اونا شکست. رفت جلوی هیزم شکن و بهش گفت: با تبرت بزن تو سرم. هیزم شکن خیلی تعجب کرد و گفت: امکان نداره این کارو بکنم. از شیر اصرار و از هیزم شکن انکار، تا جایی که شیر تهدید کرد اگه این کارو نکنی حمله می کنم بهت و می کشمت. هیزم شکن ترسید و با تبر به سر شیر ضربه ای زد و سر شیر شکافت. شیر با سر خون آلود و شکافته اونجا رو ترک کرد  سال ها گذشت و هیزم شکن تنها به کارش مشغول بود تا این که یه روز شیر بر می گرده و میآد پیش هیزم شکن و بهش میگه منو می شناسی؟ هیزم شکن میگه نه. شیر بهش میگه من همونم که با تبرت زدی تو سرم. هیزم شکن شیر رو تو آغوش می گیره و میگه من اون کارو به اصرار خودت کردم و نمی خواستم بهت آسیب بزنم. منو ببخش. شیر بهش گفت: سر منو ببین، جای تبرو می بینی رو سرم؟ هیزم شکن هر چی نگاه کرد اثری از جای تبر ندید و با خوشحالی گفت: نه چیزی نیست خدارو شکر. شیر بهش گفت: آره مدتهاست که اثری نیست و یادم رفته اما یه چیز هیچ وقت یادم نرفته و نمیره اونه که منو به سگ و لف لف خوردن سگ تشبیه کردی و سلطان جنگل رو جلوی اون همه حیوان خوار و خفیف کردی. سرشو می اندازه پایین و میره و هیزم شکنو برای همیشه ترک می کنه.
یادمون باشه دل کسی رو خواسته یا ناخواسته نشکنیم و با حرفامون کسی رو خرد نکنیم
نوشته شده توسط مهرآفرید | موضوع: | لینک ثابت |