خداحافظ عمو خسرو
جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
خسرو شکیبایی هم رفت. بازیگر توانای تئاتر، سینما و تلویزیون. بدجوری شوکه شدم. شکیبایی از بازیگرایی بود که بازیش به دل می نشست. در حالی که همه بازی درخشانش تو فیلم هامون رو به یاد دارند ولی به نظر من رضای فیلم کیمیا یه چیز دیگه بود. به هر حال وقتی اسم خسرو شکیبایی میاد خیلی کلمات به ذهن آدم خطور می کنه: حمید هامون تو فیلم هامون، رضا تو فیلم کیمیا، اسد و صفا تو فیلم پری، رضا تو سریال خانه سبز، مراد بیگ تو سریال روزی روزگاری و ...
یادش گرامی
یکی از بستگان خدا
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد
تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش
رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی
به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه
یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن
خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای
خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
مسابقه ای که برگزار نشد
شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت
قرار بود روز پنج شنبه 13 تیر ماه مسابقه دوستانه ای بین دو تیم هنرمندان همدان و رسانه ورزش تهران به میزبانی باشگاه پاس همدان به نفع بیماران سرطانی در ورزشگاه ملت (سعیدیه) برگزار بشه. اما متاسفانه یک روز مونده به برگزاری بازی در حالی که همه چیز آماده بود مسابقه لغو شد. دلیل لغو مسابقه هم این بود که اتوبوسی که قرار بود باشگاه پاس بفرسته تا اعضا تیم رسانه ورزش رو به همدان بیاره برای کار دیگه ای استفاده میشه. حالا اون کار چیه خدا می دونه. به هر حال متاسفانه این حرکت غیر حرفه ای باعث شد به خیلیا بر بخوره. امیدوارم دیگه تکرار نشه.

