من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند
*****
به سه چیزتکیه نکن:
غرور
دروغ و
عشق...
آدم با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق می میرد.
*****
زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی ...
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
*****
اگر مثل گاو گنده باشي مي دوشنت، اگر مثل خر قوي باشي بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي سوارت مي شوند ...
فقط از فهميدن تو مي ترسند
*****
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود. آن هم به سه دليل!! اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور تر این بود- اين که در آن سن و سال زن داشت!!...
چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حالي که خودم زن داشتم، سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم.
هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند.
" حمید مصدق خرداد 1343"
*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاهست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را ، خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك ، لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

